تبليغاتX
چتر کاهی پاییز

چتر کاهی پاییز

شعر...

با سلام خدمت دوستان عزیزم ...

این هم نبشته ی دریا باری عزیز در مورد سایه ی چراغ . 

 این نقد واره در سایت های خراسان زمین  www.khorasanzameen.netو www.khawaran.com  خاوران

. نیز نشر گردیده است  .

 واین هم نبشته ی بچه های حلقه ی فرهنگی دانشگاه پیرامون سایه ی چراغ  که در روزنامه پیمان منتشر گریده است .  /http://paymandaily.af/spip.php?article3524

سایه ی چراغ

این نوشتاربرداشت های ذهن قاصرمن ،از غزل های بلند شاعرجوان( زبیرهجران) است که در دفتر "سایه ی چراغ" فراهم و اخیرا" درکابل به چاپ  رسیده است.

 هدف این مقاله کالبد شکافی غزل  به مفهوم نشان دادن کوتاهی  ریش فلان بیت از سنت  پیامبر عروض(ع!)  نیست. بلکه کوشش درجهت نشان داد فضای است که شعر درآن نفس می کشد وتوضیح احتمالی انگیزهء اجتماعی که  وقوع  شعر را ممکن ساخته است.

 با وقوف به این حقیقت که تفکر درباره هنر برای همه افراد میسر است. نکاتی جند به عرض میرسانم:

.

 شعرمحتوای تمدن ما است. حنظله بادغیسی؛ رودکی سمرقندی ؛ ناصر خسروقبادیانی؛ خیام ؛فردوسی ؛ حافظ ؛سنایی ؛ مولانا و.... را ، اگر نداشته بودیم، "دست ما درپی چیزی می گشت."؛

 شعربه روایتی؛ اتفاق ِ است که در زبان می افتد. زبان سنگر مستحکم هویت  ما درطول تهاجمات تاریخی بوده است. بنابران درشرایطی که گروهی به علت افلاس زبانی بابریدن (ب) از بال  کبوترفارسی  ( کوتری) ساخته اند  وبا فروبردن (خار)  درچشم (شهر)  پارسی به تصریف وتصرف مشعول اند.

حضور(هجران) ها، امیدبزرگی است. و بایدقدم شان را گرامی داشت.

..

 مثل همه، عشق سودای( هجران ) شرقی نیز است. اما، به روایت دیگر.

شاعر با پرشهای به هنگام تا اعماق حادثه رفته  است، چندان که خود  درآن گم شده است . تبدیل به حادثه شده است ؛ نه اینکه از بیرون  نشان دهد که درینجا و آنجا چه میگذرد .

 فرق شعروگزارش نیز درهمین است. شعرخود حادثه است اما گزارش نقل/کاپی حادثه.

شاعر درین غزل، خود برگی / بوته ی ازآن تاکهای خاکسترشده ی شمالی است. که  درچنگ معشوق ویرانگر  (طالب)  خوی ترور پیشه گیرافتاده است!

طالب ترورست  نماد ِ فساوت وگرگی است؛ تفاوتش با گرگ درین است که  گرگ جاسوسی نمی کند تزویر نمی کند،از قند پارسی بدش نمی اید!( 31) تن از همنوعان اش را در یک آن سر نمی برد!

درین غزل، ترورست های عمامه دار و دراز ریش ، نکتای دارکوته ریش ومخنثان بی ریش یعنی: سه نوع وقشنگ ترین ترورستان جهان که یکی از پیداوار عمده  درمزارع  سیاسی سلسله  سلیمان کوه  است .به شیوه بسیار ظریف وهنرمندانه تصویرشده است .تو جه کنید  چه اتفاقی زیبای درین غزل افتاده است!.

 

بيا آتش بزن این بوته ی  تاک شمالي را

بيا بشکن درون خانه ام قاب سفالی را

ترورست قشنگ من ز تاکستان من بگذر

پر از فرياد کن اين کوچه گرد لاآبالي را

مرا از آسمايي* دو چشمانت نيندازي

-منی بيهوده تر از سنگ هاي خال خالي را

بيبين يک لحظه رقص شاعري از نسل مولانا

کمی ُسرکن زلبهایت  غزلهای قوالی را.

ترورست قشنگم ! نازنين يک دفعه ی ديگر

بيا آتش بزن این بوته ی  تاک شمالي را

 

(هجران)  به عنوان یک شاعر درمواجهه با واقعیتی سخت،به کمک نیروی آرزو ،جهان ارمانی اش در قالب غزل پی ریخته است  که از لحاظ نمای بیرونی نمایه ی سنتی  دارد.اما از لحاظ بکار گیری زبان  و  جانمایه، سروده هایش ویژه گی های  چشمگیرداردکه مختص هجران است.

تجانس آوایی یا همخوانی واکها، هم آهنگی وتوفق سازها، کنایه وتمثیل، احضار کردن یا تداعی،  با چه  زیبای  جان این غزل را  در برگرفته است:

...و حس تلخ نفس ميکشد به دستانم

صدا سوخته ي سينه ي خراسانم

تو از قبيله ي سنگی که گوشهات کرند

بيا که مي تکد از انتظار پلکانم

چه ميشود که ترورست هاي چشمانت

براي دفعه ي چندم کنند ويرانم

مرا بگير و برون کن زچاه برهوتي

مرا بگير که امروز سخت ويرانم

نفس ، سرود ، غزل مرده در ميان لبم

صداي سوخته ي سينه ای خراسانم!

 

اما: در غزل ذیل ( بید)  به اضافه پرش های به هنگام وکیفیت هورمونیک  آن ، بیشترین سهیم  غزل درعمق ان نهفته است :

این غزل  تصویری است  از بحران  ارزشی و  پوچ انگاری  نسبت به زندگی. یعنی؛بازتاب ناسازگاری نسل امروز با ارزشهای مسلط برمقدرات سنتی و اجتماعی است که  جامعه نا هنجارپاسخگوی انتظارات آنان نیست ازینرو،است که دلخور اند و احساس پوچی مینمایند

به اضافه  جنگ  ، ناامنی، بی ثباتی و فقر ؛ برودت  مجراهای  تنفسی سنن موجود  جبرا" شاعررا بسوی بیهودگی پرتاب کرده است..

هجران دانشجو است . اما  مجبور می شود بجای( دانشجو) بگوید( ماسلین- محصلین!)  هستم!؛  شاعرحاصل  سنگینی این دنیا دروغین ویا، دروغین بودن این دنیای سنگین را، چه غمگنانه در غزل (بید)  به ما تقدیم و با ما تقسیم کرده است:

صد شوق مرده در دل سنگ درخت بید

چیزی نمانده کر شده زنگ درخت بید

جز سایه نیست تا ثمر اش گل کند به باغ

احساس میکنم دل تنگ درخت بیدد

آغوش باز و خانه ی صد هاپرنده است

آیا شنیده اید ز جنگ درخت بید؟

جز یک  دو سه تبر که به پایش رسیده است

چیزی نیامدست به چنگ درخت بید

طوبا و بید هردو که در اصل از یک اند

یارب چرا شکسته ای رنگ درخت بید

 

 این بید همان ( من) اجتماعی هجران است؛این بید (پرویز کامبخش) است؛این بید یوسف شیرین  لقای زبان فارسی است که برادران نانتی اش درچاه  (د ملی اصطلاحات) افگنده اند!

....

 غزلهای( هجران) همانگونه که در بحور مختلف سروده شده اند از نگاه محتوا نیزیکد دست نیستند

به اقتضای وضعیت های مختلف و زندگی غزلها وچهارپاره های اجتماعی ، عاشقانه و شاد تو ام با طنز ظریف را،  نیز ( سایه ی چراغ ) درخود دارد که. به رغم همه  بشارت دهنده امید به زندگی است:

 درد تو زبال عشق پرداد مرا

ابروی تو زین شهر سفرداد مرا

ولگرد ترین بچه کابل گشتم

- زان لحظه – که چشمات تو در داد مرا!

  و انجام اینکه: شعر نه قله دارد و نه فاتح این سخن که؛ فلان  خاتم الاشاعرین است. اقتدار گرایانه  وناشی ازمطلق انگاری پدیده های هنری است.

هرکس درساختن حقیقت وزیبایی سهیم دارد شعر به اصطلاح خوب/بد  را. همانطورکه در گذشته و درگذشتگان داشته ایم،امروز وفردا  نیز- به نسبت های متفاوت – خواهیم داشت.

(هجران )  در پویه شعر ناگریز به طی  مراحل تکوینی این فن شریف است، از نحستین مجموعه  تا فاصله دفتر دوم (سایه چراغ)  پله های  رو به کمال غزل (هجران) را می توان  به آسانی دیدو ونشان داد.اما، این به معنای آن نیست که همه درشتی ها در دست (هجران) به موم مبدل شده است .  امیدوارم درآینده  به سمت زیبایی های شعر  با دقت بیشتر نشانه بروند.

ا

مرا ولگرد و بی معنا صدا کن

بیا خاکسترم را ،بر هوا کن

ولی؛ روزی که از گورم گذشتی

کمی دیوانه ی خود را دعا کن !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 14:53  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

۴

می تکد از پلک هایت نغمه ی سبز صدا

روح یک دنیا ترنم ، کهکشان از وفا

می وزد از گیسوانت باد تند عاشقی

می سراید روح دریا حس چشمان ترا

می پرد از سمت ابرویت کبوترهای سبز

عطر تصویر تو می پیچد میان کوچه ها

خنده ی سیب تن ات را از گل انجیر عشق

سبزه خوانم یا شگوفه یا دو نیلوفر دعا

در میان چشم هایم روز وشب گل می کنی

لاله واری نازنین ! با حس سبز آشنا

هرچه تصویر تو کردم جمله سر تا پا شک است

معبدی ؟ یا کعبه ؟یا آیینه ی قامت نما

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 9:26  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

 

بنام حضرت دوست                  

... و بلآخره آنچه  داشتم و نداشتم و از جمع کارهای جدیم  به شمار میرفت البته-

" به زعم خودم "به یاری حضرت عشق و همیاری یاران فرهیخته ام روانه بنگاه نشراتی گردیدند  که  نام این عزیز نوپا  را سایه ی چراغ گذاشتم .

بدون شک اولین کسی که همواره مهربانی هایش شبیه چتری بالای سرم  سایه افگنده و دست گیری های عیار منشانه اش در حصه ی چاپ سایه ی چراغ همراه ام بود  جناب دریا باری عزیز " آشفته ترین جان خراسان" میباشد .

هرگز ُ، هرگز، هرگز اون  درد مشترک  را که یکجا باهم از یک دریجه فریاد کردیم  از یاد نخواهم برد ... در چهارسال  که گذشت دریا باری عزیز یگانه دوست و یار همدلم بود که همیشه دردهایم  را برایش قصه  میکردم....و او شبیه آیینه ی  روبرویم هرگز  حرف های خوب و خرابم را  دست کم نگرفته در رسیدن به این هدف تشویقم می نمود .. 

آشفته ترین جان خراسان ! از تو و محبت های بی کران ات برای همیش سپاسگذارم ... زنده ی جاوید باد سینه ی بی کینه ات ...

و اما سایه ی چراغ کتابیست حاوی ۴۰ پارچه غزل  ۲۰ دوبیتی ۱۵ رباعی که به دعای شما عزیران فرهیخته روانه ی بازار فرهنگی گردید .

گرچه می دانم امروز آنچه در اینجا -اوغانستان  بی ارزشترین چیز به حساب می آید کتاب است !!! و کسی یک پولش را هم را برای خرید آن به مصرف نمیرساند...

و اما ما، نه تنها من بلکه اکثر شاعران جوان که کتاب های شان به چاپ می رسد نه جایی دارند  تا به قول اربابان قدرت امروز "فند"  چاپ کتاب شان را بپردازد  و نه بنگاه نشراتی ی دلسوز  !...

ولی بر عکس  درین روز ها گاه گاهی مسولین  وزارت اطلاعات و فرهنگ با بلند گوی در ظاهر دلسوزانه شان  در بعضی نشرات تصویری و صوتی  از نشر و چاپ کتاب های شاعران و نویسندگان حرف های به  اصطلاح هوایی را به میان می آورد اما به همه گان معلوم است که  دروغ بیش نیست !و بد بختانه  در چند سال که از اداره موقت  و انتقالی جمهوری اسلامی گذشت کتاب که توسط وزارت اطلاعات و فرهنگ زیر  هر عنوان ، دینی ، فرهنگی ، سیاسی و غیره  چاپ گردیده باشد نخوانده ایم .ولی  برعکس به جای  کارهای بنیادی - فرهنگی همیشه توسط  مفکوره ی  متعصبانه ی منسوبین این اداره  نه تنها شاعر بلکه گویندگان معمولی این  زبان  نیز مورد سرزنش قرار میگیرند ... تا جایی که  کسی حق ندارد واژه گان اصلی زبان اش را به زبان بیاود .  آرزومندم تا روز  ما نسل پرشکسته از این ورطه بیرون شده و سرفراز زندگی مان را ادامه بدهیم ...

 به امید بالندگی هرچه بیشتر زبان و فرهنگ در این سرزمین ...

 

این هم غزلی به شما ...

گزارشگر نوشته قصه ي آشوب چشمانت

 ترور سيب سرخ عاشقي با تيغ دستانت

گزارشگر نوشته بلخ احساس کسي ديشب

 پر از آتش شده  با هیزم  دستان پنهانت

گزارشگر نوشته باز تنها مي شود عاشق

و مي سوزد تن اش در آتش يک هند توفانت

گزارشگر هميشه از دل دريا سخن گفته  

ولي اين بار از سرچشمه تلخ دل و جانت

گزارشگرنوشته قند تلخ از بلخ روييده

 گزارشگر نوشته ناي تزوير نيستانت

گزارشگر نوشته باز توفان ديگر گل کرد

 ز سمت مشرق چشمان ابر و برف و بارانت

گزارشگر نوشته طالباني ميشود کابل

به جاي سبزه ميرويد گل ترياک دامانت

گزارشگر، گزارشگر، گزارشگر،  گزارشگر

 نوشته مي وزد طالب ز گيسوي پريشانت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 21:23  توسط زبیر هجران قاسمزاده  |