۵
و برگ برگ شدم در هواي چشمانت
غزل نساخته ام جز براي چشمانت
بيا و پلک به هم زن که پاش پاش شود
تمام دار و ندارم فداي چشمانت
دوسايه سار قناري دو دشت آهوي مست
تمام گم شده در لابلاي چشمانت
دلم سپند شود نذر ديده ات گردد
و زايرانه برقصد به پاي چشمانت
بدون هيچ بيمبر بدون هيچ دليل
قبول کرده دل من خداي چشمانت
قسم به عشق فقط آرزوي من اين است
که فرش راه بگردم به پاي چشمانت
چه صادقانه دل گبر من مسلمان شد
بلند خواند چو آن آيه هاي چشمانت
ز کار و بار من خسته جان چي ميپرسي
غزل نساخته ام جز براي چشمانت
