تبليغاتX
چتر کاهی پاییز

چتر کاهی پاییز

شعر...

۴

کسي ديشب ميان اشک هايم خنده را سرکرد

 کمي ديوانه گي هاي مرا انگار باورکرد

 

غزل در ماورای خلوتم آهسته میبارید

 وتا پلکي بهم زد خانه را صحرای محشر کرد

 

 صدا و صندلي و نغمه و گيتار رقصیدند

و من پر گشتم و روح مرا صد بار پر پر کرد

 

 ندانستم چه ميکردم چه شیدی  بود آغوشش

فقط اينقدر دانستم که جانم  را منور کرد

 

 به پابر خاستم تا نيت چشمش کنم از شوق

 به پهلويم نشست و رکعت ديوانه گي سرکرد

 

 سراپا قعده بودم سجده بودم اقتدا بودم

رکوع بودم که  اوسجاده ام را پر صنوبر کرد

  

میان حس دست اش  گم شدم با کوله باردرد

و یک لحظه مرا آواره تر از باد باور کرد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 8:55  توسط زبیر هجران قاسمزاده  |