تبليغاتX
چتر کاهی پاییز

چتر کاهی پاییز

شعر...

             

 

               "هوس"

  يک عمر در سکوت تو شد پخته خام من

  لبريز ياد توست سراپاي جام من

 

  دنيا فقط زطرز نگاه تو ديدنيست

  اي ماهتاب چارده 7 شام من

 

  آري فقط به ياد تو من زنده مانده ام

  نابود  باد بي مه روي تو نام من

 

  چيزي بگو که منتظرم نازنين من

  قندي بده که تلخ شده تلخ کام من

 

  اي انتهاي هرچه سرودم براي توست

  اي هرچه بود و بود نبود و تمام من

 

  تورات چشمهاي تو شه بيت هرغزل

  انجيل پلکهای تو شعر و کلام من

 

  من يک بغل  اميد برای تو سوختم

  تا پخته گشت از تو هوسهاي خام  من

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 12:32  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

              

               "بدورد"

پدورد هرچه بود و نبودم تمام شد

حالا برو که هرچه سرودم تمام شد

پلکم تکید بسکه نشستم به انتظار

با آش خام آتش و دودم تمام شد

با یاد خنده های تو مهتاب کاشتم

اما چه بد .. که هرچه نمودم تمام شد

باز آ و باز عاطفه ام را لگد بزن ..

خط خط بزن که حد و حدودم تمام شد

یک کوچه اشک و پنچره ی مرده مانده است

تابیدن صدا و سرودم تمام شد

درگیر درد خویشتن خویش مانده ام

امروز هرچه کشف و شهودم تمام شد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 10:33  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

 

 

                  "سیب"

 

خدا يک سيب را ديشب براي من تعارف کرد

 غم يک آرزوی  تازه در قلبم تصادف کرد

 

خدا یک کهکشان امید را بخشید برقلبم

خدا از گونه هایش چون خودش تابید بر قلبم

 

خدا خود عاشق عاشقترين چشمهايش شد

 خدا يک کوچه زيبايي ميان رد پايش شد

 

خدا هم عاشق سیبست عاشق تر ز آدم ها

خدا هم میشود آهسته از معنای او معنا

 

خدا خودرا ميان چشمهاي او تماشاه کرد

 عجيب يک لذت ميبردتا او ديده را واکرد

 

خدا ترياک لبهاي دو دنيا را به لبهايش

 تعارف کرد و محموم ساخت از يک جام پهنايش

 

 خدا هم از نگاهش چوب و خار و گل بيرون آورد

 خدا از تاک لبهايش عجب الکل بيرون آورد

 

خدا با نغمه ی روح خودش در  قالب او ریخت

و اورا همچو سیبی سرخ در شاخ دلش آویخت

 

خدا از چهره ی مهتابیش باغ و بهار آورد

خدا در روسری او انار قندهار آورد

 

 خدا از يک نگاه نازنينش بي سرو پا شد

 که تا او  پيش چشمانش مثال غنچه ی واشد

 

خدا اورا براي خود بيرون آورد دانستم

 مرا بدنامیی بدنام ها کرد و ندانستم.................

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 16:35  توسط زبیر هجران قاسمزاده  |