تقدیم به دوست خوب و مهربانم حضرت "دریاباری "
"قناری"
یک عمر گریه میکرد یک عمر عذر و زاری
صد گونه مشق میکرد تصویر یک قناری
از قهوه خانه های چشمان نازنینش
چیزی نداشت با خود جز عکس یادگاری
هر روز پرسه میزد صد جاده ی جنون را
دنبال گامهایش با شوق- بی قراری
دانسته رقص میکرد با کفش های پاره
بالای قوغ- آتش ..با صبر برده باری
دودش ز سر بیرون شد اما نگفت:هرگز
رنگت شکسته بادا رنگ تو ای قناری....
+ نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 10:16  توسط زبیر هجران قاسمزاده
|
