"منتظر"
یک چای تلخ، خانه و دیوار منتظر
یک استکان قهوه و سیگار منتظر
یک کهکشان ترنم و یک آسمان غزل
با آمد آمد قدم یار منتظر ....
یک مرد خسته جان که دوقرنست بیصداست
چون سنگ های -قبر- نمودار - منتظر
یک مرد میشود که بگویم عجیب نیست
با یک نگاه گشته گرفتار منتظر
آری عجیب نیست نگاهش عجیب بود
هی..! کور گشته دیده ی بیدار منتظر
یک واژه سر کشیده ز سر تا به پای او
حرف به او نگفته ی تکرار منتظر
