با درود خدمت همه دوستان گلم....امتحانات ما در دانشگاه شروع شده و خیلی مصروفم با آن هم شعر تازه را خدمت تان گذاشتم آرزو مندم دوست تان بیاید ..
"نمانده"
از خیل آشنایان یک آشنا نمانده
احساس مرده اینجا عشق و وفا نمانده
هر کی هوس فروشد رنگ ادب شکسته
آشفته شعر گشته شرم و حیا نمانده
بیچاره گشته شاعر در کوچه و خیابان
بر گوشها ی مردم تاب صدا نمانده
او رفت از بر من بی حرف و بی وداعی
شوق وصال گم شد ذوق حنا نمانده
بگذار تا بگویم از کار و پیشه خود
جز یاد صورت او کار به ما نمانده
از بسکه خون عشقش در رگ رگم روانست
در بین ما و بانو حتا خدا نمانده
با خیل عشق بازان یارب مگر فسون شد؟
وامق - زبیر - عذرا دیگر چرا نمانده!؟
+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت 19:6  توسط زبیر هجران قاسمزاده
|