"بانو"
فراموشم مکن بانو که یک عمری به پای تو
همه دارو ندارم بود تا یابم صدای تو
زشهری تا به شهری جستجویت را چو میکردم
به هر کاشانه و مسکن به هر جا نقش پای تو
خدا این عشق آبی را سزاوار کسی بنمود
که او آوارگی داند به هجران و بلای تو
چی خوش افتادن و پاخواستن ها درد میبخشد
اگر با یاد تو باشم که تا گردم فدای تو
عجیبست روزگار عشق ای زیبا نمیدانم
که هر بیگانه را بینم بگویم آشنای تو
ترا اندرشب آدینه نقاشی بجا کردست!
که فرصت کم نمیخواهد دو چشم سرمه سای تو
چی یک زیبا دل آرایی چی یک تناز و رعنایی
چی یک وحشی نگاهایی تویی نور خدای تو
به سرکن روزگار هجر و تنهایی "هجرانت"
که او پیوسته میخواهد تورا اندر وفای تو