با من نشست اشکم تا چار صبح بیدار
بالش به گریه آمد دیوار و در فرو ریخت
منقل به رقص آمد با شانه های تبدار
از سقف ریسمانی سرخ و سیاه بارید
در دور گردن من با سنگ و چوب بسیار
با من زنی نشست و با هم به گریه گفتیم
او از «نهایت شب» من از غروب و رگبار*
حلاج پاست مدرن در من همیشه گفته
درد است حرف اول دار است آخر کار
از من نگشته هرگز از من نبود از اول
این پای های سرکش است این دست های تبدار
*من از نهایت شب حرف می زنم. فروغ