تبليغاتX
گندم

گندم

شعر...

آتش گرفت دیشب چای و سکوت و سیگار

با من نشست اشکم تا چار صبح بیدار

بالش به گریه آمد دیوار و در فرو ریخت

منقل به رقص آمد با شانه های تبدار

از سقف ریسمانی سرخ و سیاه بارید

در دور گردن من با سنگ و چوب بسیار

با من زنی نشست و با هم به گریه گفتیم

او از «نهایت شب» من از غروب و رگبار*

حلاج پاست مدرن در من همیشه گفته

درد است حرف اول دار است آخر کار

از من نگشته هرگز از من نبود از اول

این پای های سرکش است  این دست های تبدار

*من از نهایت شب حرف می زنم. فروغ

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 14:15  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

 
گیسو

گیسو پریشان کن که تا دریا بلرزد
ساحل به شورآید دل صحرا بلرزد

... گیسو پریشان کن که با یک بلخ عاشق
کابل به‌فریاد آید و دنیا بلرزد

با خنده هایت چشمه را آواره ترکن
پلکی بزن تا کوه از صد جا بلرزد

لبخند زن تا سنگ و چوب ایمان بیارند
لبخند زن که از الف تا یا بلرزد

مثل درخت توت تا دادی تکانم
گفتم «حق کوه است از صد جا بلرزد»
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 12:11  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

غربت رسیده باز مرا دربدر کند

 با من به انتهای خیابان سفر کند

 امشب دوباره بر زده است دست و پاچه را

 تا کلک های یخ زده ام را تبر کند

 راحت شدن چقدر محال است مردمان!

 این جا کس است تا که مرا کور و کر کند؟

 کوکو! کجاست؟ او که بیاید دوباره هی

 آغوش در گرفته یی مارا به بر کند

 باریده این زمین چقدر ابر و باد را

 کو آسمان که غربت اورا نظر کند

 غربت مرا همیشه در آغوش می کشد

 باز آمد آن  رفیق که حالم بتر کند

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1390ساعت 9:7  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

 
می رسی از پلک هایش می‌تکانی درد را
از تن اش زخم زبان و از لباس اش گرد را

می پری در دست هایش با تب و تاب جنون
می زنی آتش همیشه شاعر ولگرد را
...
با تبسم‌های نارنجی و با لبخند داغ
ماه می‌کاری چی زیبا صبح و شام سرد را

می رسی و می‌تکانی عشق را از چادرت
های لبریزِ ترنم میکنی این مرد را

ابر‌ها بال تو اند ، آسمان‌ چشمان تو
از سر ات بردار دیگر شال سرخ و زرد را

می رود از دست باور کن که باد اش می‌برد
می شود تا بر لب آری واژه‌ء «برگرد» را ؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1390ساعت 10:26  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

دلتنگم از تو،از خودم از هرچه آدم‌ها

از عشق، از دیوانه گی، از خواهش بیجا

 

از سیب‌ها که سهم من نه، سهم همسایه است

از دامن پر سنگ از دستان بی‌پروا

 

دلگیرم از تو از خود از موسیقی باران

از ذهن لبریز از زن، از تصویر از رویا

 

دیوانه‌ام در چشم‌هایت تا گریبان غرق

در هر طرف که رو کنم تو می‌شوی پیدا

 

لبخند تو هرچند روی بسترم بارید

چشمان تو با چای تلخم گرچه شد یکجا

 

اما نمی‌دانم چرا در شیشه می‌ریزی

این زهر دوری را که می نوشد مرا هرجا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1390ساعت 11:41  توسط زبیر هجران قاسمزاده  |