تبليغاتX
چتر کاهی پاییز

چتر کاهی پاییز

شعر...

این روز ها عجیب درگیرم با خود ، با زنده گی و با هرچه  گرد و غباری  که در دور و برم تنیده .  نمیدانم چرا  این روز ها تنهایی را از همه چیز بیشتر می پسندم ، دوست دارم با خودم خلوت کنم قصه های را که تا هنوز برای کسی نگفته ام با خود بگویم ، دست های نامرادی هایم را گرفته در گوشه ی باهش  خلوت کنم....شاید اقتضای زندگی چنین است ... یا شاید بیدل از  چندین قرن پیش برای من  میگوید : "پر ز مهتاب شود خانه که ویران باشد" .

آرزومندم شما فرهیخته گان گرامی آباد و آرام باشید .

۴

مرا بر هم زدی با  صور اسرافیل چشمانت

قیامت هاست در هر واژه ی  انجیل چشمانت

 

پیمبر های احساسم  سراپا  محو گردیدند

میان خلوتم رقصید تا جبریل چشمانت

 

لب فرعونی ام از تشنه گی دم بر نمیدارد

 کمی بگذار تا نوشد ز موج نیل چشمانت

 

فلسطین خیالات مرا پر پر نمود آخر

ترورست جنون انگیز  اسراییل چشمانت

 

دلم کم کم زیارتخانه ی شوق نگاه ات گشت

بیا بگذار تا از بر کنم انجیل چشمانت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 15:35  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

سلام .

۴

دنیا ترا همیشه صنوبر کشیده است

 دنیا ترا درخت معطر کشیده است

 

دنیا برای سینه ی دیوانه شاعری

از چشم های سبز تو محشر کشیده است

 

دنیا ترا و سیب سمرقند عشق را

پهلوی هم چو مادر و دختر کشیده است

 

دنیا دو بال عاطفه را ریخت بر سرات

دنیا ترا چه خوب کبوتر کشیده است

 

 دنیا ترا بلند تر از ماه و آسمان

دنیا مرا پرنده ی بی پر کشیده است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 14:19  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

سلام ...

۴

برایت می سرایم تار و پود  سینه را یکسر

بخوان دیوانه گی های مرا  یک دفعه ی دیگر

 

به روز صد کرت جان می دهم در جاده ی  غربت

ببین یک لحظه این آواره را در هر طرف  پر پر

 

بیا آیینه شو در خلوت شب های تنهایی

بیا لبخند کن تا صبح صادق را کنم باور

 

به یاد چشم هایت سینه ی من باغ بادام است

به یاد گونه هایت قوغ گشتم در ته ی مجمر

 

دلم در دستهایم روز و شب گرد تو میگردم

بخوان دیوانه گی های مرا یک دفعه ی دیگر

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 17:11  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

سلام

.......

سینه کو؟ اینجا مزار  لاله های پر پر است

پلک هایم در نبود ات مجمر خاکستر است

 

 چار سوی جاده طی شد از سکوت ما دوتا   

یک کمی  لبخند کن این ایستگاه آخر است

 

 وقتی از چشم  تو افتیدم دلم صد پاره شد

 روزگارم  شام تار مکه ، بی پیغمبر است

 

خانه ، خلوت ، کوچه بی تو می کفد از انتظار

 سینه  آتش ،کفتر امید بی بال و پر است

 

بی تو پرشد جاده های شهر از درد و ترور

عشق را در شیشه  می بینم که چشمانش تر است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 15:38  توسط زبیر هجران قاسمزاده  | 

سلام به همه ...

۴

و جاری می شوی مثل هوا در لای پیراهن

 ترا حس میکنم در دستهایم در میان تن

 

 چنان با چشم دهشت افگن ات محشر به پا کردی

 که کم آورده در پیش نگاهان تو  بن لادن

 

 به یاد  سبزباغ چشم های تو سیاموجان...!

 گریبان را جلالی پاره کرد از شوق تا دامن

 

برای عاشق دیوانه لبخند شما کافیست

به من بخشیده ای  با خنده ی صیاد* و کوهدامن*

 

چنان لبریز گشتم از تو و از یادهای تو

 که کم کم یافتم خود را ، ترا در لای پیراهن

 

صیاد- منطقه سر سبز در شمالی

کوهدامن - منطقه سرشار لطف و زیبایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 13:43  توسط زبیر هجران قاسمزاده  |